موژان جونموژان جون، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

موژان جون عشق مامان و بابا

سفره هفت سین

اینم اولین سفره هفت سین من که اینو درست کردم البته رو میز موژان جون  بعد دیدم جالب نشد همینکه بچه های شیطون زیادی توی عید میان عید دیدنی گفتم بزارم رو میزم اینم نمای کامل از هفت سین   ...
25 تير 1392

ماهی و عید دیدنی

ماهی های جیگر مامان که توی اکواریوم دارن شنا میکنند و دخمل مامان میاد میبینه و ذوق میکنه اولین روز عید اینجا موژان جون اماده شده تا بریم خونه بابی ومانو عید دیدنی   ...
25 تير 1392

نماز خوندن

اینجا هم دخمل مامان در حال نماز خوندن اینم طبق عادت موژان که می خواد مارو بخندونه چشماشو چپ میکنه اینجا هم دیگه نمازه موژان جون هم تموم شد   ...
25 تير 1392

قصه خوندن موژان جون

امروز پای کامپیوتر بود داشتم وب گردی میکردم یه دفعه دیدم دخملی دفتر نقاشیشو برداشته داره داستان     می خونه اونم از داستانهایی که ما براش میخوندیم میگه : یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیشکی نبود منم رفتم جلو اول یه ماچ ازش گرفتم بعد ازش عکس گرفتم این دخملی رو کی می خواد بخوره عزیزم نازنینم الهی مامان فدات بشه اینقدر شیرین زبونی   قربونت برم هر دم گل تو دامنت کردم آن دم که ترا دیدم ترک همه را کردم   ...
25 تير 1392

شام با همسری در روز زن

  روز 4شنبه یعنی 1392.2.11 همسری منو موژان جونو دعوت به یه رستوران کرد   وشام خوردیم خیلی خوش گذشت همسری برای روز زن به من پول نقد هدیه داد تا هر چی دوست دارم بخرم دخملی هم بجای غذا خوردن فقط ماست میل میکردن ومنم بزور تو دهنش غذا میدادم   ...
25 تير 1392

روز مادر

  مادر شاهکار طبیعتاست     بی محبت مادر/ یک قنات بی آبم مثل راه بیمقصد /  مثل عکس بی قابم بی محبت مادر/ از شکوفه ها دورم یک کبوتر بیبال / یک چراغ بی نورم بی محبتِمادر / چون لبان بی لبخند ساکتم و غمگینم / مثل بلبلی در بند بی محبت مادر/ در دلم صفایی نیست از بهار درقلبم  / هیچ رد پایی نیست مادر ، تو رفیع ترین داستانحیات منی. تو به من درس زندگی آموختی . تو چون پروانه سوختی وچون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی . مادر، ستاره ها نماییاز نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی ا...
25 تير 1392

پارک شهر2

بازم روز جمعه 6 اردیبهشت با باباجون موژان خانم رفتیم پارک شهر دخملی وقتی شنید کلی ذوق کرد  طبق معمول همیشه موژان خانم از سرسره سر می خورد  میرفت تاب بازی از تاب پیاده میشد سوار الاکلنگ از الاکلنگ پیاده میشد باز سراغ سرسره باز از اول شروع میشد.............................................                                                            &...
25 تير 1392